دائم در حال تبسم و شوخی بود. دو شب قبل از شهادتش، پیش او بودم.خیلی شارژ بود. آخرین جوکی که آن شب گفت، جریان سه تا لاک پشتی بود که رفتند برای فتح اورست.دکتر با لحن با مزه ا ی تعریف می کرد که : " بعد از پنج سال،یکی شان گفت من یه چیزی بگم؟گقتن نه.وقتی رسیدن اون بالا، گفت پرچمو نیاوردیم. برگشتنه دوباره پنج سال که رفتن،گفت یه چیزی بگم؟ گفتن نه.وقتی رسیدن خونه،گفت شوخی کردم!" می گفت و می خندید. "دانشجو" منبع : کتاب "استاد" خرده روایت های زندگی استاد شهید دکتر شوخی ,وقتی رسیدن منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

خریدوفروش انواع فلزیاب خارجی 09100061388 خدایا taksetareh55.blogfa.com ادبی فریبا جونم دوستت دارم نظافت آسان و مدرن